کد خبر 131835
۱۷ آذر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

گذری بر زندگی شهیدان دفاع مقدس/11  دانشجویی که سردار سبلان شد 

گذری بر زندگی شهیدان دفاع مقدس/11 

دانشجویی که سردار سبلان شد 

«شهید سردار سرلشگر پاسدار داور یسری» پس از دستگیری، در زیر شلاق دژخیمان، تکبیر می‌گفت و با هر ضربه، حسرت آه گفتن را به دل مزدوران می‌گذاشت و آنان را چون گرگی در کشتن خود، حریص می‌کرد. 

 حیات؛ دانشجوی مبارز، فرمانده جبهه ها، سردار سبلانبه «داور یسری» در هشتم فروردین ماه سال 1332 در کوچه «معمار» اردبیل، به دنیا آمد. پدرش «موسی یسری» مردی مؤمن و زحمتکش، و مادرش «سلمه نجدنبادی» زنی پاکدامن بود که در درستکاری و صداقت گفتار، در نزد خویشان و بستگان زبان زد بود. داور که اوّلین فرزند خانواده بود، تحت تربیت پدر و مادری مؤمن رشد کرد که همواره در انجام فرائض دینی مراقبت داشتند و از همان دوران طفولیت، فرزندشان را نیز با تعالیم اسلامی‌‌آشنا نموده، به او تلاوت قرآن میآموختند. داور نیز با شوق و علاقهی بسیار در مقابل آنان مینشست و با گوش جان، آیات قرآنی را فرا میگرفت. بدین ترتیب، او قبل از رفتن به مدرسه، ‌قرآن خواندن را آموخته بود و درحالی که هنوز به دبستان راه نیافته بود، با صدای دلنشین خویش، اذان میگفت. داور در اوّل مهرماه سال 1338 به دبستان «کمال» رفت و تا پایان سال سوم ابتدایی در این مدرسه تحصیل نمود. وی در سال 1341 به همراه خانواده به تهران مهاجرات کرد و ادامهی تحصیلات خود را در تهران پی گرفت و در سال 1343، مقطع ابتدایی را در تهران به پایان رسانید. او که از دوران کودکی، کار و تلاش را دوست می‌داشت؛ در تهران، ضمن تحصیل،‌ در تعمیرگاه رادیو و تلویزیون دایی‌اش نیز کارمی کرد. مدّتی هم در یک قنادی مشغول به کار بود و در تابستان‌ها نیز از طریق کار در ساختمان، هزینه تحصیل خود را تأمین می‌نمود و باقیمانده دستمزدش را صرف هزینه تحصیل برادر و خواهرش می‌کرد. وقتی پدر و مادرش می‌خواستند او را از کار کردن منصرف کنند، می‌گفت:«من از نعمت سلامتی برخوردارم و می‌توانم کار کنم و مخارج تحصیل و پوشاک خودم را تأمین نمایم. درست نیست که در عین توانایی انجام کار، چشم به دستان زحمتکش شما بدوزم. شما جمعیتی هستید و من خجالت می‌کشم که به شما بگویم به من پول بدهید.» داور، با گذشت ایّام بزرگ شد، ولی رشد روحی او، قابل مقایسه با جسم نحیفش نبود. از حدود یازده سالگی نماز می‌خواند و با وجود جسم نحیف و سن کم، ‌روزه می‌گرفت و همواره پای بند نماز جماعت بود. او در سال 1344، به همراه خانواده اش، دوباره از تهران به اردبیل بازگشت و در دبیرستان «شاه عبّاس» اردبیل مشغول به ادامه تحصیل شد و از سال 1347 در هنرستان کشاورزی اردبیل به تحصیل پرداخت. در سال‌هایی که مرحوم آیت الله مشکینی در اردبیل اقامت داشت، داور پای منبر او می‌رفت و از شاگردان مخصوص ایشان بود که علاقه ویژه‌ای به او داشت. این آشنایی، منشأ خیر و برکت فراوانی در زندگی داور شد و موجب گردید تا او از همان دوران، ‌خودش را بیشتر بشناسد و به تربیت خویش همت گمارد. برای همین، شدت علاقه و ارادت وی به آیت الله مشکینی به حدی بود که سالها بعد، داور به قم رفت و در کلاسهای اخلاقی و عقیدتی او شرکت کرد. یکی از مهمترین ابعاد زندگی داور، ‌مبارزات سیاسی و انقلابی او در قبل و بعد از انقلاب اسلامی بود که از گرایش عمیق دینی و روح انقلابی وی نشأت می‌گرفت. او در زمره جوانان و نوجوانانی بود که که از دوره دبیرستان در اردبیل به فعّالیت‌های انقلابی و سیاسی رو آورد و تفکر و بینش انقلابی خود را در هر فرصتی بروز داد. این روحیه داور در سال‌های جوانی او بیشتر آشکار شد. او در این دوران با علما و روحانیون مبارز و انقلابی ارتباط عمیق و دوستانی پیدا نموده و در کنار خودسازی معنوی، به جریان مبارزات انقلابی و حق طلبانه پیوست. وی بعد از پایان دبیرستان و اخذ دیپلم در سال 1350، به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی را در پادگان آموزشی کرج طی نمود و در همین پادگان، برای اقامهی نماز جماعت در ارتشِ دوران شاه، همّت گماشت که او را به دلیل این کار، بازداشت و شکنجه کردند. بعد از پایان دوره آموزشی، داور با وجود کسب امتیاز بالا، به جای انتخاب زادگاهش جهت ادامهی خدمت سربازی، سیستان و بلوچستان را برگزید و در کسوت سپاهِ ترویج آبادانی، راهی «بمپور» و «ایرانشهر» در استان سیستان و بلوچستان گردید. او در کنار خدمت سربازی، برای آموزش‌های مذهبی و سیاسی مردم، جلسات مؤثری تشکیل می‌‌داد. وی پس از اتمام دوره سربازی، در شهر «ابرقو» استان فارس در یک کارگاه ساختمانی وابسته به یک شرکت خارجی مشغول به کار شد و در مدّت شش ماه در شرکت مزبور، زبانهای ترکی استامبولی و عربی را از مهندسین و کارگران شاغل در کارگاه فرا گرفت و در سال 1352 با پذیرفته شدن در «آموزشکده متالوژی» ذوب آهن اصفهان، در رشته طرّاحی متالوژی مشغول به تحصیل شد و همزمان با تحصیل، ‌جلسات تدریس قرآن را در مسجد «زرین شهر» اصفهان برپا داشت تا جوانان را با این چشمه جوشان الهی آشنا سازد. داور در همین دوره، به همراه 12 نفر از دوستان و همفکرانش، زیر نظر آیت الله مشکینی و حجت الاسلام هادی غفاری، هسته مقاومت تشکیل داد و به عنوان مسؤول هسته نظامی‌‌ »مؤتلفه اسلامی» به فعّالیت‌های انقلابی خویش وسعت بیشتری داد و در همان دوران، چندین بار به اماکن فساد، با پرتاب بمب آتشزا حمله نمود که در یکی از این حملات، به هنگام پرتاب بمب به داخل یکی از اماکن فساد در اصفهان، شیشه مغازه شکست و موجب بریدگی رگ بالای ساعد او شد و مأموران ساواک، از طریق ردیابی خون به جا مانده، محل اختفای او را شناسایی و وی را درحالی که به شدت مجروح شده بود، دستگیر کردند. او پس از دستگیری، در زیر شلاق دژخیمان، تکبیر میگفت و با هر ضربه، حسرت آه گفتن را به دل مزدوران می‌گذاشت و آنان را چون گرگی در کشتن خود، حریص می‌نمود. او همچنان در بازداشت بود که سرانجام در اثر تظاهرات مردم در سال 1357 رژیم ناچار به آزاد کردن تعدادی از زندانیان سیاسی شد و بدین ترتیب داور نیز از چنگ ساواک ر‌هایی یافت. امّا در مردادماه سال 1357 از مرکز آموزشی متالوژی اصفهان، به دلیل محکومیّت سیاسی و فعّالیت علیه رژیم شاه اخراج شد و بعد از اخراج از دانشگاه، به زادگاه خود بازگشت و از شهریور 1357 تا پیروزی انقلاب، نقش فعّالانه‌ای در مبارزات مردم اردبیل برعهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، داور به عنوان یکی از چهره‌های انقلابی و مؤثر شهر اردبیل، با مشورت عده‌ای از مسؤولان شهر، به تشکیل گروه ضربت کمیته انقلاب اسلامی همّت گماشت. امّا پس از یک سال، ‌در چهارم شهریورماه سال 1358 از فرودگاه مهرآباد به قصد کشور سوریه حرکت کرد و بعد از سه ماه اقامت در سوریه، ‌عازم لبنان شد و به مبارزان فلسطینی و لبنانی پیوست و ضمن فراگیری عملیات چریکی و تخریب در جنبش امل لبنان، بارها علیه غاصبان صهیونیستی مبارزه کرد. وی بعد از بازگشت از لبنان، به عضویّت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به آموزش فنون نظامی در پادگان «سعدآباد» مشغول شد و به دلیل لیاقت و شایستگی، به عضویّت شورای فرماندهی پنج نفره پادگان سعدآباد درآمد و در کنار آن، به همکاری مستمر و تنگاتنگ با شهید دکتر چمران پرداخت. با شروع جنگ تحمیلی، داور به سوی جبهه شتافت و به همراه شهید «محمّد جهان آرا» در عملیات مختلف شرکت کرد تا این که در سال 1359 در خرّمشهر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به علّت شکستگی استخوان لگن و قطع عصب پا، از ناحیه پای چپ مجروح شد، امّا بلافاصله بعداز ترخیص از بیمارستان، مجدداً به جبهه جنوب شتافت و در عملیّات آزادسازی خرّمشهر در خرداد سال 1361 شرکت نمود. داور در 28 دی 1361 با خانم «منصوره کاظمی شیرزاد» که معلّم پرورشی بود، ‌ازدواج کرد و ثمره این ازدواج،‌ تولّد یگانه فرزند داور به نام فاطمه گردید. وی مدّتی بعد از ازدواج و به دنبال شهادت ابوالفضل پیرزاده، فرمانده وقت سپاه پاسداران اردبیل، به دست منافقان، به پیشنهاد جمعی از دوستان و مسؤولان؛ مسؤولیّت فرماندهی سپاه اردبیل را پذیرفت و در سال 1363 به عضویت دفتر نمایندگی امام(ره) در سپاه درآمد و تا سال 1365 به فعّالیت هایش در این دفتر ادامه داد. ضمن این‌که در طول این مدّت نیز، بارها در خلال مأموریّت‌های مختلف، عازم مناطق عملیّاتی می‌‌شد و در منطقه‌های پرخطر حضور می‌یافت و به انجام سخت ترین و پرخطرترین کارها مبادرت می‌کرد؛ تا جایی که شش بار در جریان این اعزام‌ها مجروح شد. از آن جمله، مجروحیّت شیمیایی وی در سال 1363 در عملیات خیبر بود. داور در بیست هفتم مهرماه سال 1365 وصیّت نامه‌ای نوشت که در آن دیدگاهها، آرمانها و باورهای خود را تبیین کرد و همان روز، هنگام غروب، بعد از خداحافظی از والدین و بستگان، از اردبیل عازم جبهه شد و در بیست و هفتم دی ماه سال 1365 پس از سالها مجاهدت،‌ در جریان عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای اردبیل، به خاک سپرده شد. وصیّت شهید «مَن طَلَبنی، وَجدَنی؛ و مَن وَجدَنی، عَرَفَنی؛ وَ مَن عَرَفَنی، اَحَبَّنی؛ وَ مَن اَحَبَّنی، عَشقَنی؛ وَ مَن عَشقَنی، عَشقتَُهُ؛ وَ مَن عَشقتُهُ، قَتَلتُه؛ و من قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دِیَتُهُ وَ مَن عَلَیَّ دِیَتُهُ، فَاَنَا دِیَتُهُ: هرکس مرا جست و جو کند، پیدایم میکند و هرکس پیدایم کرد، مرا میشناسد و هرکس مرا شناخت، دوستم میدارد و هرکس دوستم داشت، عاشقم میشود و هرکس به من عشق بورزد، من نیز به او عشق میورزم و هرکس را که من به او عشق بورزم، او را میکشم و هرکس را که من بکشم، خونبهای او به عهدهی من است و هرکس را که خونبهایش به عهدهی من باشد، خودم خونبهای او هستم.» با درود بیپایان بر حضرت ختمی‌‌مرتبت، محمّد مصطفی(ص) و خاندان طهارت و عصمت(ع) و به پیشگاه حضرت ولی عصر، آقا امام زمان(عج)، روحی و ارواح العالمین له الفداء، و بر نایب برحق و بتشکن، امام امت، خمینی کبیر، رهبر عالیقدر تمام مسلمین جهان. بنده به ندای ملکوتی ایشان که آوای «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی» را سر داده است، با تمام آگاهی، عشق و ایمان، لبّیک گفته و خط اصیل اسلامیاش را انتخاب کردهام و با عرض تأسّف و کمال شرمندگی - که تا حال فوز عظیم «شهادت» نصیبم نشده است- به جبههی نبرد حق علیه باطل آمده، به فضل خداوند بزرگ، هنوز در انتظار شهادت هستم، به این دلایل: آیا شهید پیام فرق شکافته علی(ع) و سر بر نیزه رفتهی حسین(ع) را با نثار خون خود، به گوش تاریخ نمیرساند؟ آیا اسلام، نیازمند به شهید، و شهید نیازمند به ارتقای درجه، و انسانیّت نیازمند به تزریق خون نیست؟ و شهید با شهادت خود، همه این نیازها را بر آورده نمیکند؟ آیا شهید چون بمبی نیست که بر سر چپاوّلگران و غارتگران غرب و شرق میافتد؟ آیا شهید با خون خود، غسل ننموده، به لباس رزم خویش، خود را کفن نمیکند؟ آیا شهید شهادت را برای خود زندگی ابدی و فوز عظیم و شرف انسانی نمیداند؟ آیا شهید با شهادت خود، پلی نمیزند تا از ساحل درد و رنج این دنیا، به ساحل سعادت و کرامت و بهشت وسیع عبور کند؟ آیا شهادت، تنها سلاحی نیست که دشمن را یارای مقابله با آن نیست؟ آیا شهادت، پایان بخش مرگ و مردگیها نیست و شهید با خون خود به این مردگیها پایان نداده و ضامن ضربان مداوم رگهای امت اسلام نمیشود؟ آیا شهید، هدفی جز استقرار حاکمیّت الله بر روی زمین دارد که در واقع آنجا نیز انقلاب کرده است؟ چرا که انقلاب یعنی تغییر حاکمیّت طاغوت به منظور استقرار حاکمیّت الله؛ ... و بالاخره: آیا شهید، اسماعیلی نیست که ابراهیم نیز است؟ پس،‌ای زمان! به پا خیز و واژههای عظیم «شهادت» را در صفحهی بزرگ «طبیعت » به یادگار اعصار بنویس. مگر ندیدی که علی بزرگ(ع) چگونه عاشقانه در محراب عشق، به گروه شهادت دهندگان تاریخ پیوست؟ و مگر ندیدی که حسین(ع) چگونه برای شهادت، با تمام عزیزان خود به « کربلا» آمد؟ و مگر ندیدی که آیت الله شهید سید مصطفی خمینی، سعیدی، غفاری، مطهّری، بهشتی مظلوم، رجایی، باهنر، مدنی، هاشمی‌‌نژاد، محلاتی و همهی شهدای اسلام، همواره «شهادت» را چگونه آرزو کردند و به آن نیز رسیدند؟ و مگر ندیدی که ملّت ما چگونه در 17 شهریور، عاشقانه به میدان شهدا رفت تا با کلام « لااله الا الله» خود، کاخ ستم را ویران کند؟ و مگر ندیدی که در 13 آبان، چگونه دانشجویان و دانش آموزانِ جان برکف ما، عاشقانه باکلام توحید و « الله اکبر» خود، به میدان شهادت رفتند و به شهدای تاریخ پیوستند؟ و مگر نمیبینی که هنوز هم ملت ما عاشقانه در پیروی از مکتب شهادت گام بر میدارد؟ و مگر نه این است که «خون»، بهای اندکی است که «شهید» در قبال «حق» و «حریّت» میپردازد تا پرچم توحید را بر فراز قله انسانیّت و بر اعلی درجهی بشریّت به اهتزاز در آورد؟ ای مادرم! به گفتار شیرمادری - به هنگام تولّد پسرش- که سرانجام در جبههی حق علیه باطل، شربت شهادت نوشید، با توجّه گوش کن که میگوید: «خدایا! اگر فرزند من در آینده، ضد دین و ضد اسلام شود، همین حالا او را از من بگیر» پس، اگر توفیق شهادت نصیبم شد، اشک مریز؛ زیرا امام بزرگوارمان در مرگ فرزندش اشک نریخت چون میدانست رضای خداوند در این امر میباشد. و بدان که در نزد حضرت زهرا( ع) روسفید هستی، زیرا که فرزندت، فرمان پسر زهرا و حسین زمان «امام خمینی» را لبیک گفته است. و شما‌ای پدر فداکارم! با توجّه به پیام امام در مورد شهید بزرگ «حسین فهمیده» که فرمودند: «رهبر ما آن طفل 13 سالهای است که نارنجک به خود میبندد و زیر تانک دشمن میرود...» بشنوید متن گفتار پدر این شهید را: «اگر من جوانم را ندهم، پس چه کسی بدهد؟ مگر خون فرزند من از دیگران رنگینتر است؟ ما فرزندمان را در راه خدا دادیم. جوانها همه باید برای حفظ انقلاب به جنگ مزدوران بعثی بروند.» و این گونه است که امام با پشتوانههایی این چنین، میگویند: «لشکر اسلام بر کفر پیروز است.» بدان که خداوند با شهادت فرزندتان، شما را امتحان میکند. همان طور که ابراهیم را با کشتن اسماعیل به دست خودش امتحان کرد. ای برادران تنی و مخصوصاً دینیام! همیشه سعی کنید شیفتهی رهروان اسلام و مردان خدا و شهدای همیشه جاوید تاریخ اسلام باشید، که با اعمال و رفتارشان توانستند بعد از چهارده قرن، خون اسلام را همچنان در رگها گرم نگه داشته، قلبها را در راه خدا و پیامبرش به تپش در آوردند. ای خواهرانم، و‌ای همسر و همسنگرم! با توجّه به این که حجاب، لباس رزم زنِ مسلمان است که تمام نقشههای شوم استعمارگران و ابرخونخواران شرق و غرب را نقش بر آب کرده و بُرندهتر از سلاح من نوعی (خون سُرخم) میباشد، سعی کنید حجاب اسلامی‌‌را رعایت کرده، قرآن را یاد بگیرید و به دیگران بیاموزید. و بالاخره من و توی مسلمان، و‌ای همه مستضعفین جهان! بشنویم این پیام حیات بخش امام امّت را که فرمودند: «امیدوارم که به مطلوب حقیقی برسیم و متصل بشود این نهضت به نهضت بزرگ اسلام و آن نهضت ولیعصر، سلام الله علیه است... ما باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا کند و مقدمات ظهور فراهم شود.» یاران، یاران! عزیز جان می‌‌آید سرمایه عـمر جاودان می‌‌آید آرام دلِ دلشدگـــان میآیــد والله که صاحــبالزّمان می‌‌آید... خدایا! اگر توفیق شهادت نیست، ما را از منتظرین حضرت مهدی(عج ) قرار بده، زیرا انتظار ظهور مهدی( عج )، انتظاری است جهت آماده شدن برای انتظاری بزرگتر که آن، دیدار خداوند تبارک و تعالی است. خدایا! توفیق بده که از افق توحید سرزده، در پس ایثارهایمان در «الی الله المصیر» نه غروب؛ که دوباره طلوع کنیم. خدایا! به جبههی سرخ حق علیه باطل آمدهام. نمیدانم آیا زنده به کاشانهام باز میگردم یا این که توفیق شتافتن به لقای تو را پیدا میکنم؟ در هر صورت، هر دو برایم سعادت و کامیابی را در بر دارد، زیرا با ایمان راسخ به مفاهیم این آیات شریفه: «عَسی اَن تَکرَهُوا شیئاً و هُوَ خَیرٌ لَکُم و عَسی اَن تُحبُّوا شیئاً و هُو شَرُّ لَکُم وَ الله یَعلَم ُو اَنتُم لا تَعلَمونَ» معتقد هستم...والسّلام علیکُم و رحمتُ الله و بَرکاتُه. داور یسری 27/7/1365» انتهای پیام منبع:خبرگزاری دفاع مقدس 

برچسب‌ها